تبليغاتX
...یک راز


...یک راز

من به زیبایی باور دارم

  

سلام!یک داستان تقدیم تان

پنجه های حنایی

آهسته بر سر قبر دست کشید و گفت:

«حالا دستهایم سرخ شده اند. دستهایم سپید نیستند، چه خوب سرخ شده اند! چه خوب! از آن وقتها یاد کنم که دستهایم را سرخ نمیکردم ـ هیچ خوش نداشتم. تو که بسیار خوش داشتی، نی؟ همیشه میگفتی اگر دستهایت سرخ باشند مره خوشم میاید!؟ باز میگفتم: نی، خوشم نمی آید! اما حالا که تو نیستی، آه! دستهایم سرخ اند، سرخ.

امروز، نوروز است. نوروز که میشد از همیشه کرده بی قرارتر بودی. میگفتی: گل اندام، گل اندام جان، امشو برایت خینه می آورم، دستهایت را سرخ کن و بعد میخندیدی و میگفتی: همیشه میگویند اگر خینة کسی خوب رنگ بگیرد و سیاه شود، او را شوهرش زیاد دوست دارد و ما هر دو میخندیدیم و همان دم نمیگفتمت که نیار، خوش ندارم دستهایم سرخ باشند. اما وقتی شام، خینه می آوردی، خودت میرفتی و آب می آوردی و پودر نصواری رنگ خینه را با آب یکجا میساختی و خینه تر میشد.

آه، کاش یکبار دستهایم را سرخ میکردم تا تو میدیدی!»

دستهای خینه شده اش را دوباره روی سبزه های نورس قبر کشید. گویی که گلهای زرد و لاله های سرخ روی قبر را نوازش میداد. قبرستان دهکده خالی بود. در دور دست قبرستان، سپیدی شکوفه های درختان بادام ده خانه های گلی را در بر گرفته بود. ده هم گویا خالی بود. همه رفته بودند شهر، همه رفته بودند روضه و جهنده بالا….

نگاهی به چهار اطرافش انداخت. پنجه های فلزین شهیدی را نسیم ملایم بهار تکان میداد. سپس به لالة وحشی یی که بر روی قبر روییده بود دید و باز زمزمه کرد:

«میگفتی: نوروز که شد جهنده بالا میشه. خانواده های زیادی به خاطر تجلیل از نوروز و برافراشتن جهنده مولا به مزار می آیند. دستهای همه گی شان سرخ اند، اما دستهای تو…. گفته بودی که دیگر همه وقت یکجایی به روضة مبارک میرویم و چهارشنبه های نوروز را تجلیل میکنیم و من خندیده بودم. قهقهه خندیده بودم و گفته بودم: تو چهارشنبه را تجلیل میکنی؟! و تو هم خندیدی و گفته بودی که مگر مردها چهارشنبه مراد ندارند؟ و من هم به شوخی گفته بودم که دارند، دارند! و هر دوی ما میخندیدم. خنده ها در خانة گنبذی میپیچید و از روزنه به بیرون، به روی حویلی منتشر میشد و با باد می آمیخت و درختهای بادام را میرقصاند….»

درختهای بادام دهکده را باد بهاری میرقصاند. توغها و پنجه های قبرستان میرقصیدند. از دورِ دورها، از میان خانه های گلی و گنبذی دهکده، صدای شادی و سرور بلند بود. انگار دو نفری در آن سوی قبرستان، در آن سوی درختهای بادام میخندیدند. لبخندی بر لبانش نقش بست. به آسمان نظری افکند. باد ابر بارانی یی را از سوی قبله با خود می آورد. ابر دم به دم نزدیک میشد و میخواست بر سبزه ها و گلهای وحشی قبرستان ببارد. صدای غرش رعد، او را ترساند. صدا، حادثه یی را به یاد او آورد. زمانی را که ابرهای سیاهی در دهکده آمده و نوروز را تحریم کرده بودند. لبخندش را خورد و باز اندیشید:

«کسانی که ترا از من گرفتند، هیچکاری نمیتوانم با آنان بکنم. آخر زن هستم. نامردها، تمام شادمانیهای مرا با خود بردند. فقط سه ماه میشد که توی کرده بودیم….»

زمزمه اش را بس کرد. اشکهایش جاری شد و چند بار شانه هایش لرزیدند. باران به ترنم آغاز کرده بود. از آن پاییز وحشتناک، هشت سال میگذشت و شادمانیهای نوروزی حالا ممنوع نبود. دهکده از سکوت کم کم داشت خالی میشد. صدای دایره و شادمانی را باد با خود می آورد. گریه را بس کرد و رویش را به سوی آسمان بلند کرد. پنجة سرخرنگ شهیدی به سیاهی گراییده بود. از قبرستان بوی خوشی بلند بود. بوی سبزه و آب. مطمین شده بود که دیگر زمستانهای سخت گذشته است و باید زنده گی را دوباره آغاز میکرد. خودش را کمی جمع و جور کرد. میخواست رازی را برای قبر بیان کند. رازی را که او به خاطر آن تا اینجا کشانیده شده بود. دستهای خینه شده اش را باز روی علفهایی که از باران تر شده بود کشید. گونه هایش سرخ گشتند و با صدایی لرزان گفت:

«میخواهم برایت چیزی بگویم… من… من حالا عروس شده ام… عروس خانِ ده… همراه او عروسی کرده ام… من حالا عروس او هستم…!»

***

باران میبارید و قبر در میان قبرهای دیگر به خاموشی رفته بود. فقط پنجه فلزی شهیدی بود که به مسیری که او روان بود تکان میخورد. تمام پنجه های گورهای قبرستان از عقب او تکان میخوردند. گویا زنده گی را برای او مبارک باد میگفتند.

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 21:24 توسط مسعوده مهسا| |

 

سلام!یک داستان تازه تقدیم تان

دار

دخترک چادر خود را بر سرش محکم تر  بست و کرتی آبی رنگی را که به تن کرده بود، به خود بیشتر

پیچید. انگار می خواست خود را از خنکی که روی حویلی را پر کرده بود محافظت کند. اما گویی که خنک رهایش نمی کرد و تصمیم گرفته بود دوست دیرینه ی او باشد. دخترک دم به دم دستانش را به دهنش نزدیک میکرد ونفس عمیقی میگرفت و یکباره شروع  میکرد به کوکو…کردن.

 شاید دلش تسلی میافت که دستانش برای لحظه یی هم که شده از خنک نجات یافته و گرم میشود. قد م پیش گذاشت پاهایش در برف گور رفت  و برای لحظه یی سپید گشت. وقتی دوباره پاهایش را بلند کرد کرخت شده بود. انگار یاری اش نمیداد که دیگر قدم بگذارد. چشمانش را برگشتاند بسوی خانه نظر انداخت. هنوز سروصد ای مادرش جریان داشت و دخترک دیگر نتوانسته بود تحمل کند و بیرون شده بود. سرش را دوباره گشتاند بسوی تک درختی که در کنج حویلی نمایان بود روان گشت. به زیر درخت که رسید نگاه گذرایی به درخت انداخت فکر کرد که درخت هم درد او را دارد. درخت سرد بود درخت سفید بود درخت خشکیده بود درخت دیگر نفس نمیکشید آهسته خود را به درخت لم داد. به یاد آورد وقتی درخت میدان بازی جالبی برایش بود درخت سبز بود درخت سفید نبود درخت نفس میکشید مثل حالا نپود و دخترک ریسمان بزرگی  را به گردن درخت حلقه میکرد. گویی  میخواست درخت را دار بزند و گاهی اوقات هم دسته یی از دختران همسایه با او همصداد میشدند و درخت را بیشتر دار میزدند و اما وقتی مادر خبر میشد دوباره سروصدایش شروع بود. دیگر از دختران همسایه هم خبری نبود. همه گریخته بودند. گویی دیگر نمیخواستند درخت را دار بزنند و دخترک را تنها گذاشته بودند. مادرش از راه میرسید ریسمان را از گردن درخت باز میکرد. بسوی دخترک میدوید انگار میخواست به عوض درخت دخترک را داربزند درست با همان ریسمانی که لحظه یی قبل درخت را دار زده بودند بعد ازآن  آنقدر لت میخورد که دیگر روزها به پاهایش ایستاده شده نمی توانست ودیگر نمی توانست درخت را دار بزند بعد از او دختران همسایه هم درخت را دارنمی زدند درست یادش است مثل دیروز. یک روز وقتی مادرش او را زده بود دختران همسایه یکجا با او گریه  کرده بودند و ازپدرش خواسته بودند تا دخترک را نجات دهد اما گویی پدرش هم یارای رها کردن دخترک را از زیر پنجه های خانمش نداشت. همیشه وقت بعد از لت کردن مادرش، پدرش یارش بود.

...

برف همچنان میبارید. دانه های سپید برف شانه های دخترک را سپید ساخته بود و دوباره کرتی را به خودش چسپ تر میکرد. شاید میخواست از خنک نجات یابد این کار را پدرش هم انجام می داد، همیشه. شاید ازپدرش  یاد گرفته بود که چنین کند.

پدر همیشه سردرد بود و روزها مکرر دوای سردردی می خواست و یک روز وقتی او را پیش داکتر برده بودند و شب بسیار ناوقت به خانه برگشتند  پدر پریشان به نظر میرسید.

و مادر مثل همیش بود. سرغضب، قهر و با پیشانی چین خورده. و آن شب دخترک خبر شده بود که پدر سرطان دارد. بسیار کوچک بود درست نمیدانست یعنی چی؟ اما حالا میدانست. یعنی جدایی، یعنی مرگ، بعد از آن روز پدر ضعیف تر میگشت و هر روز بیشتر از روز گذشته دوا می خورد. یک روز صبح دخترک در خانه اش بوی مرگ را حس کرد. آنشب مادر تا صبح کنار پدر نشسته بود و از او مواظبت کرده بود و دخترک هم آنطرفتر زانوهایش را بلند کرده و سرش را در آن فرو برده بود. شاید میخواست خوابش نبرد و برای لحظه یی هم که شده از حال پدر غافل نباشد و در همان روز طرف های عصر پدر حالش بدتر شده بود و دخترک پیشتر رفته بود و دستانش را به پدر هدیه کرده بود. شاید می خواست پدر تحفه یی از این دنیا با خود ببرد و لحظه ای بعد خانه پر از مرگ شده بود و مرگ در دیوارهای  خانه نفس می کشید و صدای مرگ در همه جا انعکاس میکرد.

... گریه! ناله! زاری!....

و روزهای  بعد آرامی آرامی آرامی

***

صدای باریدن برف شنیده نمی شد. شاید تصمیم گرفته بود بی صدا ببارد. حویلی را سکوت پر کرده بود. سرو صدای مادر هم شنیده نمی شد. شاید خسته شده بود خودش آرام کرده بود.

ناگهان سکوت به هم خورد، صدای پاها سکوت را شکست. نه یک صدا بلکه صدای پاهای دختران همسایه بودند که به مکتب میرفتند.

درست یادش است بعد از گذشتن چهل روز از مرگ پدرش او تصمیم گرفته بود به مکتب برود  اما مادرش مانع او شده بود و با سروصدای فراوان برایش دستور داده بود  که دیگر به مکتب نرود و بعد تر گفته بود که دیگر نمی تواند خرچ دختر مردم را بپردازد  و در آن روز دخترک سرد شده، و خشیکیده بود. او دانسته بود که چرا مادرش او را دوست ندارد و همیشه او را اذیت میکند  و در آن روز  دخترک قبول کرده بود که مادرش از تمام مادرهای دنیا برایش فرق میکند و او هم برای مادرش از تمام دخترها فرق میکند.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:45 توسط مسعوده مهسا| |

   به هدیه ارمغان که عاشق این داستان است  

یک راز

لبخند زد ودر را باز کرد وگفت:میروم دختر خندید

وگفت:برودیگه چندبار است می گویی میروم اما نمیری

جوان باز تکرار کرد میروم.دخترلبخند زد وگفت:


بخیر برگردی واحتیاط کن.

باز گفتم میروم بیبینم که او چرا نامده!همه جا را

گشتم .اما او را نیافتم وقتی از یک دوستش پرسیدم گفت: کسان که حادثه کرده اند

در شفا خانه اند

میدانی همو روز گفت: برم یا نی گفتم برودیگه

کارهر روزه ام بود که به شفا خانه میرفتم به دیدن

او.حالی کمی خوب شده بود گفتم میروم به دیدن او

نزدیک گورستان بودم همه قبر ها به خواب رفته بودند

آهسته پهلوی قبر جوان نشستم وگفتم او حالی کمی خوب شده است .

مه مواظب او استم حالا خوب میشود

صبحی بعدی باز به شفا خانه آمدم از او پرسیدم که

حالی صحت ات چطور است گفت:حالی خوب استم .دلم میخواست به او بگویم که

بیا بریم در بیرون از شفا خانه قدم بزنم

 فضاانباشته از بوی  بد شفاخانه بود .خوشم نمیایه!

خوشم می آیید که با تو بشینم گب بزنم .بگو مه بشنوم .

وقتی که همرای او بودم کار هر روزه اش شده بود که به مه گل میداد .

مه از او گلها خوشم میآمد زیادزیاد......

حالی کاری هرروزه مه شده بود که همرای خود به شفا

 خانه به او گل می بردم .او هم از این گلها خوشم میآمد او حالا خوب شده بود کاملا

اگر یک صبح او را نمی دیدم دلم تنگ میشد همو روز تا

 دیگر برایم خوش نمی گذشت به خانه شان رفتم به

دیدن اش رفتم زیاد بخاطری او متاثر بود .مه خو گفتم کاری نه شده گی خوشد

حتا از چشم هایش اشک می آمد .مه به دیدن او رفته

بودم گورستان ، شب بود .همه جا سیایی حکم فرما

بود .خواستم به او بگویم اما سکوت کردم اگر حالی

بگویم باز همه گی بیدار می شود فردا باز میایم صبع

بعدی دختر باز به دیدن او آمد بود  آهسته زمزمه کرد او

چند تای دیگر هم زیاد شده  آهسته پهلوی قبر جوان

نشستم به سر قبر آهسته دست کشیدم آهسته با خود زمزمه کردم

بگویم یا نه خوب برایت یک راز را می گویم

مه کسی را دوست دارم...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:58 توسط مسعوده مهسا| |


Design By : Night Skin